به خودش نگاه کرد ، حتی یادش بود که این رنگ خاکستری ست و آن یکی آبی روشن اما اسمش را فقط کافه چی می دانست . گفت هزار تومان بیشتر می گیرم و هر اسمی بخواهی می گذارم . رامیا خوب است ؟ طاهره چطور ؟ گفتم بپرس اصلن زن من می شود ؟ سر زمستان با پیراهن آستین کوتاه آمد توی کافه . گفتم مگر زنها نباید لباس گرم بپوشند ؟ گفت اگر زنت نشدم چی ؟ با هم سیگار کشیدیم و رفتارهای مردانه داشتیم . هیچ کدام قصد نداشت زن آن یکی بشود ، حتی وقتی مانتو و روسری سیاه پوشیده بودیم و می توانستیم حامله شویم .

 

 

 

 

ما خوابمان برده بود . با هم . اما چه طور همه داشتند يك خواب را مي ديدند ؟ اين امكان نداشت . فقط يك نفر بود كه داشت خواب مي ديد . فكرش را بكن ! اين همه آدم داشتند دنبال آن يك نفر مي گشتند . حتمن او ، الان در جايي روي تختخواب خودش دراز كشيده و مي خواهد تا سر ظهر بخوابد . حتمن نگران چيزي نيست . بايد قبل از اينكه بيدار شود ، پيداش كنيم و بكشيم . حتمن با او خواهيم مرد و از اين دنياي بد خواهيم رفت .

 

 

 

 

گلدانهايم را با رودخانه آب مي دهم .مثل آب پاش(رودخانه آب پاش است) مثل كوزه(گلدان كوزه است ، كوزه را در رودخانه فرو مي بريم) مثل معجزه(گلدانهايم احتياجي به آب ندارند ) من از گلدانهايم و هيچ كدام از رودخانه هاي اين اطراف نمي خواهم بعد از معجزه به خدا ايمان بياورند .مي خواهم تا وقتي زنده ام برايشان معجزه كنم ، رودخانه ها را خشك كنم ، گلدانها را خشك كنم و لاي كتابم نگه دارم . من حتي به نام خداي اول كتاب را هم خودم نوشته ام ، پس چرا بايد منتظر روزهاي خوبي باشم وقتي كه هيچ پناهي نيست . وقتي اين دنيا مثل بي اعتقادي به آن دنياست ؛ همين طور است ، من به بعد از مرگ اعتقادي ندارم ، به قبل از مرگ اعتقادي ندارم . ما فقط هستيم . نظرات خطرناك ديگري هم هست و مي توانم همچنان برايتان بگویم اما از شما بيشتر از خدا مي ترسم .

 

 

 

 

وارونه در خودم منتشر شدم . سرم رفت توي پاهام . يك پا داشتم كه سرم بود و دو سر كه مي توانستم خرخره ي دو تا دختر را با هم بجوم . من شاد نيستم و دنبال راهي مي گردم كه بشود خالق زيبايي ها را كه فكر مي كنم دختر بزرگي ست كشت . چرا به من تهمت نمي زنيد ؟ بله ، من آزارم به هيچ كس نمي رسد اما خسته شدم از بس گريه كردم . كارتون گربه سگ را يادتان هست ؟ چرا هیچ سگی نصف مرا نمي خورد ؟ من پشت بامي را مي شناسم كه مقنعه سرش كرده بود نه اينكه مقنعه روي بند رخت پهن كرده باشند . نه ، منظورم اين است كه تو را كشته بود . من يك نصفه قرص برنج مي شناسم كه زير مقنعه بود و پليسها پيداش كردند . كه تو را كشته بود . از بلندي مي ترسم و هر وقت قرص برنج مي خورم ، پايم كه برايتان تعريف كردم و همان سرم مي باشد درد مي كند ، انگار سگ دنبال يك معلول كرده باشد .

 

  

 

 

دروغ نگو حبيب . تو نمردي . تو الان شواليه هاي پير هستي كه اگر يكيت هم مرده باشد آن يكيهات زنده اند و در جايي دور دارند نيزه هاشان را پرت مي كنند به ماه . همه ي دنيا براي من نیست تا به شما بدهم ، قسمتيش هم براي خودتان بود و براي مابقيش هم فضا پيما را اختراع كردم . اولش مردم يعني از همه تان فرار كردم ، بعد ديدم شما كه جز من كسي را نداريد ، گفتم دروغ نگو حبيب . تو نمردي . تو الان كشتي هاي پير هستي كه اگر تمامشان هم غرق شوند ، كشتي نوحت غرق نشد .