به خودش نگاه کرد ، حتی یادش بود که این رنگ خاکستری ست و آن یکی آبی روشن اما اسمش را فقط کافه چی می دانست . گفت هزار تومان بیشتر می گیرم و هر اسمی بخواهی می گذارم . رامیا خوب است ؟ طاهره چطور ؟ گفتم بپرس اصلن زن من می شود ؟ سر زمستان با پیراهن آستین کوتاه آمد توی کافه . گفتم مگر زنها نباید لباس گرم بپوشند ؟ گفت اگر زنت نشدم چی ؟ با هم سیگار کشیدیم و رفتارهای مردانه داشتیم . هیچ کدام قصد نداشت زن آن یکی بشود ، حتی وقتی مانتو و روسری سیاه پوشیده بودیم و می توانستیم حامله شویم .