سيني سبزي از چند تا جنگل چسبيده به هم هم سبزتر است. چاقوي سبزي خردكني هم. باراني كه پشت ابرها گير كرده هم. اما النگوهات را دست مي كني، گوشواره هات را مي آويزي، غذاي اسب چهل بخار را تا يك سال كنار مي گذاري، اژدهاي دوسر را به دو نيم مي كني، آب دريا را مي كشي كف آنرا با دستمال خشك مي كني حتي به سنگها نفس كشيدن در خشكسالي را مي آموزي كه اگر نيامديم دنیا همانطور که بود بماند.  

 

 

 

 

 

 

 ثمره ی سی سال زندگی کسی، سی سال زندگی باشد. سرش را در خانه جا بگذارد تا وقتی فحش می دهد سرش نباشد که او را بشناسند. دهانش را در جیبش نگه دارد که زنش نشنود چه حرفهای بدی می زند. اصلن بمیرد و همانطور بی حرکت بماند تا ازش عکس بگیرند و بعد برود سراغ بقیه زندگیش؛ نه، مردگیش. اول از همه زیر چشمهایش زخم شود تا از آنها اشک بیاید، بعد ماسک نهنگش را بزند. من نهنگم. من نهنگم. توی آکواریوم نگهم دارید. جنازه ش را بیندازند توی دریا. با او به خاطر جثه ی کوچکش مثل ماهی رفتار کنند، وقتی بیاید روی آب باور کنند نهنگی ست که شاید سرش خود کشی دسته جمعی کرده است.

  

 

اين زن و مردها كه خيلي همديگر را دوست دارند و اگر يك وقت با هم دعوا كنند، بچه شان را مي زنند، خوب چشمشان را باز كنند و قلبشان را از آن بيرون بياورند. من كه بارها روي اين چراغ جادو دست كشيدم و ورد خواندم و غولش بيرون نيامد. بيرون بيايد كه چي را ببيند؟ روي صندوقچه هاي قديمي دست كشيدم، شايد قلب پارچه ايم آنجا باشد يا روي همه ي گنبدها دست كشيدم شايد قلبم مقابل چشم امامزاده از گل و بوته ي كاشي كاريها بيافتد، امامزاده حوض را كمي هل بدهد جلو تا كف حياط ... بيفتد نميرد كه چي؟ با يك كاليبر45 توي دهانم شليك خواهم كرد.

پیاده در اتوبوس تهران-کرمان. دلم داره پر می زنه-پرواز در اتوبوس. هر کی زودتر رسید امانت پیش تو.

- کرمان، ظهر داغ اردیبهشت. درختهای ملت در دو طرف خیابان به استقبال آمده اند. حتمن موهای دست آموزت را هم آورده یی. با تو خوشم در خوشی و ناخوشی. من نکشم که تو خودت می کشی. به کسر کاف. تیر به قلبم بزن از حوضچه ی نقاشی.