وقتي روي خانه ي درختي هستي يا روي قصر لوبياي سحرآميز، هنوز روي زمين هستي. فقط وقتي توي هواپيما بوده اي و چند لحظه پيش آنرا منفجر كرده اند، هنوز روي زمين هستي. مي بيني چقدر زمين بزرگ است و مي توانيم هر جا شد از حال و روزگار هم بپرسيم؟! حتي وقتي به ماه رفته اي و روي طاقچه ي زمين، يا آن طرف ماه و پشت قاب عكسِ روي طاقچه، نشسته اي و دست دراز مي كني سمت دسته كليد. كليد سعدالسعود (نام ستاره یی ست) را مي زني، كليد سماک اعزل را مي زني و لامپ سوخته هيچ وقت روشن نمي شود. چيزهايي را گفتم كه نبايد، که آرزوهاي بزرگ من بود. اما عشق، آرزوي كوچك من: زمين جايي ست به اندازه ي فشار قبر كه همه چيز را در خودش له مي كند، مورچه ها را هم. دستم مثل چاقو فرو مي رود در پهلوم، سرم مثل توپ در جنگ ميان روسيه و گرجستان منفجر مي شود. پاهام از خستگي خرد مي شوند، شايد از غصه، جايي نيست كه بروند. قطار مي آيد و مي رود. اتوبوس مي آيد و مي رود. تو در همه ي ايستگاه هاي جهان منتظرم هستي. همه ي ايستگاه هاي جهان روي سينه ام فشار مي آورند. گوشتها و چربيهاي قلبم مي پاشند به در و ديوار. به ساعتهاي ايستگاه.