شاخه ها بي حركت افتادهبودند روي درخت. آن دفعه كه هوا شاخه يي بود را و هیچ وقت باران نيامده بود را مي گويم. پرنده مي خواست شاخه را زمين بياندازد، باد مي خواست، درخت وقتي خود را اره مي كرد مي خواست، ميوه سنگين مي شد و مي خواست، خدا مي خواست شاخه توي سر كسي نخورد. البته هنوز آدم را نيافريده بود. فقط دايناسورهاي گياهخوار شاخه ها را كه مي خوردند كمي از آن را زمين مي انداختند. همه ي اينها تبديل به نفت شد و ديگر چيزي نمي باريد، پرنده از تخم بيرون مي آمد، شاخه از درخت، ميوه از شاخه، باد از جهتهاي جغرافيا، آدم از شكم مادرش، ولي دايناسور كه اينهمه زورش زياد بود و مي توانست حق من را از زنها بگيرد واقعن مرده بود. زن گريه مي كرد، باران مي باريد و نمی شد زیر چشمت چتر بگیرم تا گونه ات خیس نشود.